تبليغاتX
درام پیش پا افتاده

درام پیش پا افتاده

روزمرگی های نقش اول یک نمایشنامه دست چندمی

Burn After Reading

دوباره اسباب کشی کرده ام... انگار این جا هم نتوانستم دوام بیاورم. خدا مرا آ و ا ر ه آفریده انگار...


www.saliva.blogfa.com


به امید دیدن همه تان... دوباره.

+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1388ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط صرير 

شهر لغزان

دلم می خواهد کل لندن را و کل ونکوور بدوم تا بالاخره یک جایی سهراب محبی را (خواننده گروه 127) پیدا کنم؛ دست هایم را دور کمرش حلقه کنم؛ سرم بگذارم روی سینه اش و آن قدر، آن قدر، آن قدر گریه کنم تا پیراهنش خیس خیس شود و میان هق هق های نیم جویده ام (با همان لحن خسته و عاصی خودش) بگویم :  

"بیزارم از همتون..."

آخ! که چه قدر دیوانه شهر لغزان ام... از دستش ندهید.

+ نوشته شده در  نهم آبان 1388ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط صرير  | 

فریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد

حس آدمی را دارم که می خواهد خودش را خفه کند. حالا با هرچه که دم دستش است؛ مثلا نمکدان را بر می دارد چپه می کند توی غذایش تا شور شور شور شود. یا عین دیوانه ها خودش را بالای تخت پرت می کند پایین تا کله اش محکم بخورد روی فرش زبر و سخت. حس کسی که می تواند جوابت را، حتی جواب آن سوال های محبت آمیز و دوست داشتنی ات را با فریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد بدهد. کسی جر می دهد و دیگر نمیدوزد. کسی خراب می کند و دیگر نمی سازد. کسی که حس آدمی که می خواهد همه چیز آنقدر زیادی اش کند تا خفه شود. حس کسی که می خواهد زندگی را، با همه اجزای ریز و درشتش، با همه زوایای مبهم و معلوم اش، با همه آن جزئیات کسل کننده و همه پوچی زدگی اش، میان انگشتانش دستش خ ر د و خاکشیر کند. م چ ا ل ه اش کند.

پ ن : سرم شلوغ است خیلی. سردردم آخر مرا از پا می اندازد، راستش حتی فرصت درد کشیدن هم ندارم. نمی توانم بیایم و نظر بدهم اما می خوانم تان. هر وقت که ذره ای وقت از آسمان خدا برایم بیفتد پایین...

 

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1388ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط صرير 

پیک خاطره

متوجه چیزی می شوم که توی دستهایش تاب می دهد. یک جسم کوچک و آبی رنگ. مشتش را باز می کنم تا ببینم و می فهمم که یک پاک کن است. یک پاک کن با مارک "رز". می گوید پاک کن را فروشنده به جای بقیه پولش بهش داده.

اما من نمی شنوم. مسخ شده ام. مثل آدم هایی که در زمان درست و در مکان بجا؛ محو تماشای یک واقعه اند. محو پاک کن رز، پاک کن آبی رنگی که کلمات R و O و S و E اش را بار ها و بار ها بلعیده ام؛ روی آن پس زمینه قرمز رنگ. من آن جا وسط حیاط ایستاده ام، و پاک کن مرا می برد و هشت (یا حتی ده) سال پیش.

می برد و مرا می کند یک بچه دبستانی کله خراب با یک مشت رویا و معصومیتی را به یادم می آورد که مدت ها پیش توی گیرودار مناسباتم با آدم ها؛ در گیرودار بهره کشی های پی در پی و لا به لای چرتکه هایی که برای کار های خوبم می اندازم فراموش کرده بودم. یاد می اندازد دویدن را، یادم می اندازد دفتر های خط کشی نشده را، دست خط کج و کوله را و حسرت چسباندن دماغم به ویترین جایزه ها و کارت های 100 آفرین و هل دادن بچه ها توی آبخوری و قهر ها و آشتی های لحظه ای و یادم می اندازد غصه خوردن هایم برای مدادی که گم شده بود و نه زیر میز بود نه لای دفترم و نه ته کیفم افتاده بود...

پاک کن رز خیلی توی دست هایم سنگینی می کرد. مثل چیزی که آمده تا فقط یادم بیاندازد...

+ نوشته شده در  هشتم مهر 1388ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط صرير  | 

..."ما اومدیم که هستیم!"

کجا بودی دورت بگردم؟ کجا بودی قربانت بشوم؟ نگفتی بی تو چه قدر به ما سخت می گذرد؟

 

                          عادل بی تو سردمه!

 

و اگر اجازه پخش به ۹۰ نمی دادند من خودم به شخصه حاضر بودم بیایم توی خیابان ها و علیه دولت شعار بدهم...!

پ ن : چه قدر خوب است پاییز؛ فصل عقده های سر نگشوده فلسفی من. خیلی خوب است باران...

 

پ ن : اون هم آغازه هم فرجام

عاری از جسم و تنه اون

من نه تصمیم ام نه انجام

آره... برتر از منه اون!

 

پ ن : عمو جیمی! جیمز بلانت عزیز! ممنون! بابت بودنت...

پ ن : یه نقطه به من بده؛ شاید هنوز جایی واسه آغاز مونده باشه...

+ نوشته شده در  سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط صرير  | 

بوز...

آمده ام نشسته ام پشت کامپیوتر تو (هنوز عادت نکرده ام بگویم کامپیوتر من) و دارم نسکافه ای را مزه مزه می کنم که مزه شت می دهد و تو خوب می دانی که نسکافه ها عق من را بالا می آورند. هادی پاکزاد هم دارد زمزمه می کند "هیچی نیست که بخوام له کنم" ومن فکر می کنم له شدنی ها را، خیلی وقت پیش له کرده اند...

و از پنجره که به بیرون نگاه می کنم هوا ابری است، درست مثل متن آن شعر های متال آشغالی که گوش می دهی "دیم" و "دوم" و من چه خوب می دانم که این هوا همیشه عق تو را بالا می آورد.

هی فکر می کنم. هی فکر می کنم. مثل آن موقع هایی که بهم می گفتی من زیادی فکر می کنم. باز هم فکر می کنم. به تو فکر می کنم. و به این که چه قدر اصلا بلد نیستی به خودت دروغ بگویی. و من چه قدر بلدم. به این که دلت تنگ می شود و میایی می گویی که دلت تنگ شده و من نه. من به جای آن که بگویم جای خالی ات را روی تخت کناری می بینم و یک چیز بدی حالم را می کند توی قوطی، بغض ام را محکم قورت می دهم و رویم را می کنم آن طرف. که اصلا ندیده ام نبودن ات را. این را بعد رفتن ات یاد گرفته ام.

به این فکر می کنم که بلدم محکم خودم را بچسبم و سخت و سفت به خودم حالی کنم که همین است که هست، پس زر زر اضافی نکن. بلدم محکم محکم این احساسات داغون و به درد نخور را هل بدهم عقب که فقط شب ها سراغم بیایند و تو بهم یاد داده ای که شب ها حال آدم ها بدتر می شود. راست می گفته ای...

بهار من بلدم گیج نباشم. بلدم دلتنگی را به روی خودم نیاورم. بلدم سنگدل بشوم و اصلا خودم را بزنم به کوچه علی چپ. می ترسم تو بلد نباشی بهار. آن همه کلدپلی گوش می دادی که چه؟ که یاد بگیری درد هایت را تلطیف کنی دیگر. ها؟

بهار... چیز است... کی می آیی؟

 

پ ن : بلاگفا. مرده شورت رو ببرند. این ادا اصول ها واسه ی چیته؟ فـــــــــــــــــــــــــــــا...ک.

پ ن : من و زندانبان گریه...

پ ن : دارد باران می آید.

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم شهریور 1388ساعت 4:46 بعد از ظهر  توسط صرير  | 

عادت

کم کم به صدایت عادت می کنم. آن قدر عادت می کنم که هر دفعه که صدای غمگین یخ زده ات را ول می دهی توی این چهار دیواری خالی، به جای آن که دست به سینه بایستم کنار پنجره و دماغم را بالا بکشم و یاد چک های برگشتی ام بیفتم، دست هایت را بگیرم و آنقدر در همراهی ات نفرت را فریاد بکشم که گلویم به خس خس بیفتد...

+ نوشته شده در  بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط صرير  | 

Distraction

پیش نوشت : رویکرد من یک رویکرد کاملا شخصی است. نه قصد نقد دارم و نه قصد توهین. پس از دادن نظر های ارشادگرایانه یا توجیه گرایانه اکیدا بپرهیزید! (دست کم خصوصی شان کنید...)

 

یک لحظه به سرم زد که برگردم و دقیقا حالی اش کنم که مساله این نیست که نتوانم روز بگیرم، مساله آن است که نمی خواهم روزه بگیرم. بنشینم روی میز، پایم را بیاندازم روی آن یکی پا و همچنان که با لاقیدی توی مو هایم دست می کشم داد سخن بدهم که : نزدیک دو-سه سالی می شود که مثل آونگ میان کفر و ایمان تاب می خورم وحتی نمی توانم خوب و بد را از هم تشخیص بدهم و بعدش هم بگویم این اواخر زندگی خیلی باهام خوب تا نکرده و برای همین هم تقریبا یک جنگ سرد راه انداخته ام با خدا و مدت هاست که به روی خودم نمی آورم که اصلا هست و وجود دارد و پشت بندش پوزخند بزنم و بگویم اصلا با عقل هم جور در نمی آید این چیز ها و آرام اضافه کنم نه که تکه های زندگی خودم که به زور و ضرب بهم وصله شان کرده ام خیلی با عقل جور در می آیند؟ و اصلا نمی دانم دارم چه کار می کنم و جدی بشوم و خیلی خشک بگویم انجام اعمال مذهبی وقتی ذره ای بهشان اعتقاد ندارم فقط بار اضافی است روی شانه هایم و دوباره خودم بشوم، نگاهش کنم ببینم اگر گوش می دهد بگویم بالاخره یک جوری گلیمم را از آب بیرون میکشم و لازم نیست پای خدا و پیغمبر را بکشیم وسط چون نیازی به کمکشان نیست و بعد بخندم، دست هایم را نگاه کنم که می لرزند و زیر لبی بگویم : تا کی می خواهد ادامه پیدا کند؟ ها؟

پ ن : اه... مدرسه... من کلا نسبت به ماه مهر آلرژی دارم. بوی گندش که می خورد زیر دماغم ها، یاد بدبختی هایم می افتم... ایی! مدرسه! د و ب ا ر ه !

+ نوشته شده در  بیستم شهریور 1388ساعت 1:24 بعد از ظهر  توسط صرير  | 

ميلان 0 - اينتر 4

يعني رسما مرده شور ريخت اين يارو مرتيكه كچل گالياني رو ببرن كه هرچي بز رقصوني داشته گذاشته واسه اين فصل...
من خيلي عصباني ام! خيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلي!
+ نوشته شده در  هشتم شهریور 1388ساعت 1:53 بعد از ظهر  توسط صرير 

ج و گ ی ر

اوهوم. بله، می دانم. متوجه هستم. بله؟ آهان... بله... سنّم. درست است. از سنّم باید خجالت بکشم. بله. حق با شماست. مایه شرمساری است...

پ ن : لاست-فصل آخر-اپیزود آخر

جک تا جایی که جا دارد از سایر کتک می خورد و من ناخودآگاه متوجه می شوم کم کم حالم دارد جا می آید.(بزنش، بزنش مردک را که با لجبازی قاطر مسلکش حالم را کرده توی قوطی)متوجه می شوم که سکته خاله ام و مشکلات ریوی مامان بزرگم زیر عمل و خواهرم که رفته و دیگر نیست و درس های انبوه نخوانده ام را فراموش کرده ام و آنچه که می ارزد بهش فکر کنم، کتک خوردن شپرد است... سایر می گوید I Had LIFE Here و من انگار از دنیای خودم فک شده باشم، سیخ روی صندلی مینشینم، محو این جمله. انگار من توی آن جنگل، انعکاس سه سال "جور دیگر" بودن را توی چشم های سایر دیده باشم، حس کرده باشم توی این سال "خوب بودن" اش را... سایر می گوید  I Had LIFE Here و من به هر آن که اسباب به هم ریختن این "خوب بودن" را فراهم کرد، فـــــــــــــا... نه! همان لعنت می فرستم!

پ ن 2 : گریه می کنم. اولین بار است که فیلم ان قدر مرا با خودش توی صحنه کشیده که گریه ام می آید. گور پدر جولیت که مرد (مرد؟) برای سایر گریه می کنم، ملغمه ای از استیصال و بی چارگی و تنهایی با چاشنی عظیمی از غم است، انگار اندوه نفسش را بند آورده باشد...

 

باشد. آدم جوگیر تر از من ندیده اید. باشد. به زودی وبلاگم را تخته می کنم و یک بلاگ "هوادارن جیمز فورد" راه می اندازم...

 

پ ن : می روم... چند روزی از تهران که دست کمی از جهنم ندارد. تا برمی گردم بچه های خوبی باشید!

   آه...

+ نوشته شده در  سوم شهریور 1388ساعت 10:35 قبل از ظهر  توسط صرير